|
|
|
|
|
تقدیم به استاد عزیزم به پاس همه محبتهایش
تو مرا وجد و شعف دادی و شور تو مرا از سر ذوق، به هوای سر کوی پای کوبان و غزل خوان بدواندی زیر لب " ن و قلم " را تو بخواندی با نگاهت آسمان را هدیه دادی حس ماندن ، نپریدن ریشه کن شد شوق رفتن، پر پرواز رهم شد این چنین شد که نگاهت زندگی دگرم شد
۸۶/۲/۱۲ مریم ساعت ۸ صبح
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:44 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سیاهی ، تباهی ،
به نام دوست
سیاهی ، تباهی ، سکوت و سراب و شب بی پناهی ، ذهن درگیر ، مشوش ، چشم غیر مسلح ، خدا را ندیدن ، شنیدن ز هر بی خدایی ، بی دلی ، بی کفی ، کف نمودن ز فرط بی صدایی ، نوایی شنیدن ز هر لاقبایی . زندگی را پرت کردن ، آسمان را تنگ دیدن ، بی گناهی ننگ دیدن ، بال پرواز قناری را بریدن ، جستجوی رهیدن ز چیدن ، شاخ گل را خمیدن ، قدر خود را به خواب جدایی بدیدن ، همرهی با همرهان آب کردن ، دل به نیلوفر سپردن ، پای مرداب نبودن خوب مردن ، چشم به گنداب رهایی دوختن ، با خدا بیگانه گشتن ، دور دیدن ، فانی از بهر سعادت سوی گودال هلاکت با سوار زنده ماندن . در حقیقت با مجاز آمیختن ، در صبوری جامه از بهر ندیدن دوختن ، در پی بال شکسته پای خسته را کشیدن ، از زمین داغ بر دل داشتن ، آسمان را در آب گشتن ، ماهی تنهای فرتوت را نیک پرسیدن و نرسیدن ....
۲۱/۴/۸۵ چهارشنبه شب مریم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:29 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست
گفتی به من نوشتنت از بهر چیست ؟ تو با طپش غریبه ای . تو از نگاه و فاصله به فاصله رمیده ای . ادای دیدنت تمام شعر دفترت ، تو حس خود شکسته ای ، اما ز آن نمی رهی ، برای وصل قطعه ها چه قطعه ها نوشته ای . تو از نوشتنت دلی ز کف نمی دهی ، مجازی است و از همه مجاز دل تو آگهی . دل تو از صدا جداست ، با عشق و حس ناآشناست . روح تو را صدا زدم ، سکوت تو جواب من ، فصل تمام بودنم ، جدایی از تو بهتر است ، کنار تو سکوت تو قشنگترین همره است . من و تو نگاهمان غریبه است ، تو با منی اما دلت عجب رهیده است . من مانده ام چگونه تو بدون عشق به نام عشق زنده ای ، به نام حس و عاطفه از عاطفه گریخته ای . من مانده ام در کار تو ، باور من بس خط خطی است ، دگر نوشته هایت هم نه مامنی است نه همدمی ، همه خطوط به سمت توست تو با خطوط چه کرده ای ؟ من گویمت : دل خط خطی که می شود ، نوشته ها می جهند . تو خوب گفته ای که با عمل بیگانه ام ، ادای دیدنم را خوب دیده ای ، چشمان بسته ام را چه خوب گشوده ای . اما دگر صدای من به گوش تو نمی رسد ، باور تو به سوی من نمی دود ، چرا که من برای تو نبوده ام همرهی . به یاد تو نوشته ام این صفحه را ولی برای محو این به قول تو مجاز حس ، باران اشک نیک همرهی است . 25/9/85 مریم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:34 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام وجود شب است ، شبی که نهان و آشکارش ناپیداست و قلوب غالب قربانیان ، به سوگ نشسته در قربانگاه نیاز و اسماعیل وار قد برافراشته تا نگاه بر آسمان تیره و تار غربت افکنند و چهره بر خاک ، تا شاید بپذیرد ... آیا می پذیرد ؟!! قربانی از بهر چه ؟ مگر نیاز است ابراز خونهای پاشیده شده بر صفحه هستی ، مگر نه آنکه او خود خداست و خود را در عدد مخلوقات ضرب نکرده است؟ مگر نه آنکه زایش را نفی کرده و یکتایی را اصل نهاده ؟ قربانی و قربانگاه از بهر چیست ؟ مگر معنای هستی در تمثیل پدیدآور است و یا پدیده ؟ مگر تقدیر بر این است که هست ، نیست شود ؟ و این اندازه جستجوی فنا در مکتب تنها او یعنی غیر او .... پس چرا فنا ؟ چرا قربانگاه ؟ چرا ....؟؟!! هستی از چه رو اینگونه می طلبد و تاوان خواستنش را فنا می انگارد ؟ اگر تنها اوست نیاز از چه روست ؟ اگر او حقیقت است مجاز چیست ؟ اگر وجود غیر او یعنی عدم ، پس من یعنی وجود ؟ خودم هستم یعنی همین .....
مریم ۸۵/۷/۲0 ساعت ۱۲ شب
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 9:5 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست
در آب نگاه می کنم تا آینه شوم ، تا همچون تو افسانه پرواز را به دست آب بسپارم ، تا برای همیشه آسمان را به زمین آورم ، قلب آب را بشکافم و سراسر حیات گردم تا بمانم و ببینم ... چگونه آینه ها را بشکنم که از آب بی رنگ شده ام ... چگونه راکد در باورم باشم که آب لبریز است از باور حرکت ... چگونه سرشار از حس خالی بودن باشم که خودم و تو را در آب می بینم ... چگونه در شکم بی باور باشم که آب شفافیت و حرکتش را از باور شکهایش دارد ... چگونه پرواز نکنم که می توان پرنده بود و در آب شناگر شد ... چگونه پرواز نکنم که می توان در آب پرید و از بی مقصدی نترسید .... چگونه اشکهایم یخ بزنند که همره آب می شوند تا سبک شوم ....چگونه بی رنگ نشوم که در آب جلوه گری رنگها بی رنگ است ... چگونه بی رنگ نشوم که از آب رنگ گرفته ام .... چگونه در رویاهایم آرام نشوم که پرواز در آب رویای حقیقی من است .... چگونه به مقصد نرسم که در آب، هر کس طریق خود دارد ... چگونه متنوع نشوم که از آب انعطاف را آموخته ام ... و همه اینها را از تو دارم چرا که در آب و آینه تو را دیدم و باور کردم .... و چه زود دیر شدن باورم را صبر کردی ...
14 /5 /85 مریم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 4:37 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام همه چیز خدایا در فلسفه خلقت مانده ام که از چه رو آفریده ای ؟ گمان کردم با پرسش های مکررم خواهم رسید غافل از آنکه دور شدم و در فلسفه علت و معلولی و واجب الوجود و ممکن الوجودی نشانت را جستم و خویشتنم را اسیر زمان یافتم و تقدم و تاخر علت و معلولی را زاییده آن،که اگر زمان از لوازم ماده باشد در عالم معنا تقدم و تاخر و علت و معلولی نیست که همه وحدت است و جز تو نیست ( لا وجود الا الله ) و زمان از ملزومات ماده است که اگر ماده نبود معنا بی معنا بود ... معنا و ماده و وحدت و کثرت ازلی و ابدی اند و هر چیزی در مقایسه با متضاد خود معنادار می شود.... وجود آمیخته اضداد است و معنای خویش را نیز از عدم می یابد و هستی در مقایسه با نیستی برجسته می شود . وحدت بدون کثرت وحدت نیست و کثرت نیز خالی از وحدت درک نخواهد شد ... اگر شرک نبود ایمان معنایی نداشت و ... اگر جستجوی معنا برای هر چیز نیز از لوازم ماده بود ازلی و ابدی بودن تو دیگر جایی نداشت که مجردات و غیر مجردات همه ازلی و ابدی اند و تو نمی توانی ماده خلق نکنی که اگر می توانستی سنگی را که نمی توانی بلند کنی تغییر مکان دهی، می توانستی ماده خلق نکنی ،که از محالات است و ... اینک به آنجا رسیده ام که درک می کنم مادی گرایی را چه اینکه تا کنون نمی فهمیدم و اینک با تمام وجود حسش کردم و ...... اینگونه است رستاخیز جسمانی .....فنا یعنی از ماده خالی و به معنای خویش نزدیک گشتن ... همه موجودات ،خدایند که در قالبهای مختلف متجلی گشته اند و این به معنای برجسته کردن خویشتن نیست که به معنای محو شدن است و تسلیم ماده نشدن که ماده را تسلیم کردن .... چه بگویم ؟!!!!!!!! که لا وجود الا الله که تمام دین همین است و جزا و پاداش نیز در همین نهفته است که اگر درک کنی این مهم را، خودت را نمی بینی و دیگر از نزدیکی خفه و از دوری دیوانه نخواهی شد که بزرگترین جزا است ..... حتی اگر به شیوه مرسوم نماز نخوانی ... روزه نگیری ... حجاب نداشته باشی ... که حجابها را پاره می کنی و خودت را اسیر هر آنچه ظرف وجودت را خالی از درک عمیق وجود می کند نمی یابی ...... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 22:10 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک نقطه بایستی و نخواهی که ببینی فقط بگذری ... تنها لحظات را سپری کنی و نخواهی با آن همسفر شوی ... حتی در خودت هم فرو نروی ... شاید داری نبودن را تجربه می کنی همان که آرزویش را داشتی و از او طلب می کردی و او خواست بفهمی زندگی در نبودن یعنی بودن همه آن چیزهایی که تو از آنها می گریزی ... و تو فهمیدی که باید باشی تا بمانی ... تو آمده ای که بمانی و این ماندن اگر با بودن آمیخته شود یعنی دیدن ... و تومی بینی تا بمانی تا باشی تا زندگی کنی ... و چه زیباست لحظه ای که آرام می شوی ... و چه زیباست لحظه ای که دیدن را حس می کنی ... و چه زیباست لحظه ای که عاطفه را تجربه می کنی ... تو هستی 23/2/85 مریم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 7:50 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست
کلافگی مغز زمان است اگر بخواهی که بشکنی ... و استیصال نتیجه دیدن و خوردن آن ... اینکه جلوتر از زمان پیش بروی و نتوانی گذر لحظه ها را تحمل کنی و با آنچه هست ارضا نشوی ... اینجاست که احساس خفگی می کنی گویی زیر درخت گردو به خواب رفته ای و دست و پا می زنی ولی اکسیژنی نیست که رهایت کند همان چیزی که به دنبالش می گردی و تا زمانی که به زمین دوخته شده ای و اسیر خوابی نمی یابی ... ناگهان از خواب می پری و گمان می کنی نیرویی تسخیرت کرده است و توان حرکت نداری اگر درخت گردو را باور نکرده باشی و بخواهی همه گردوها یکباره شکسته شوند ، اینجاست که می خواهی بگذری اما نمی توانی ..... می خواهی بشکنی اما درخت را باور نکرده ای و نیرویش را به غیر نسبت داده ای ... می خواهی تنفس کنی اما هنوز بر ناباوریت پافشاری می کنی و با خود می گویی درخت توان سلب توانم را ندارد .... گردوهای بر زمین افتاده را می بینی اما نفسی برای شکستن نداری .... رهایی را در گریز از درخت می بینی و با دستانت عقربه زمان را ثابت نگه می داری غافل از اینکه اگر درخت گردو را همانطور که هست بپذیری دیگر آنقدر زیر آن نمی نشینی که برای رهایی برای همیشه از آن بگریزی ....
۱۰/۲/۸۵ مریم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6:56 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست
در پاسخ به استناد او به این بیت از حافظ : آن گل که هر دم در دست باد است گو شرم بادش از عندلیبان
آن عندلیبی کز کوی گل رفت باید برایش بادی نمایان آن عندلیبی کو غرّه باشد باید نبیند سرّ گل آسان آن عندلیبی کز عشق خود مست باید نباشد در یاد یاران آن عندلیبی کو روی گل تاخت باید بمیرد از بوسه باد آن گل که لایق از بهر باد است باید برقصد در چشم مرغان آن گل که قدرش گویی نداند باید بمیرد از خار مژگان آن گل که خاری در پای خود کرد باید نماید قدر خود آسان آن گل که باشد در فکر باران باید نبیند خورشید تابان پروانه باشد لایق بر آن گل کز روی خود شرم نز عندلیبان
مریم ۲۸/۱/۸۵ ساعت ۹:۱۵ صبح |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 18:18 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوست داشتم خودم را ببینم تا او را ببینم غافل از اینکه در پیچ و خم خویش گم شدم و ندیدم ... نه خود را، نه تو را و نه او را که همه از یک وجودیم و این از نادانی ما نیست که او را اینگونه با خود جمع می بندیم که جدایی ناپذیریم اگر می دیدیم ... در نیستی من هستی اوست چرا که فقط اوست و دیگر هیچ ... در هستی من تنها گمگشتگی است و انتظار رهایی از بودنی که پر است از حدیث جدایی ...
مریم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 7:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
احساسم را به حراج نگذارم تا عشق را ببینم ...
۱۳/۱/۸۵ مریم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 5:53 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
از چه بگویم که در پیچ و خم هیچ گم شده ام ، از که بگویم که در بی کسی ام نشانی از کسی ندارم ، از کدامین حرفهای نگفته و راز دلهای سربه مهر که به گوشهای خود نیز بی اعتمادم . نمی دانم به چه بگریزم و اصلا چرا در گریزم . از خیال و آرزو خسته شده ام و همچنان در توهم تسلیمم . از بودن بیزار شده ام و همواره در آرزوی فنا . لحظاتی را که هستم در خیال نیستن به باد می دهم و خاطرات بودنم را ورق می زنم ، ارزش این زندگی در چیست ؟ ارزش را در بی ارزشی می بینم و بزرگی را در کوچکی . دریا را در قطره می بینم و پرش را در خزش . کوچکی دنیا خفه ام می کند و بی ارزشی را در نبودن می جویم . راضی به هیچم و تسلیم پوچ چرا که او هست . هر لحظه بیش از پیش در می یابم هیچیتم را . نگران محو شدنم و در انتظار رهایی . در آرزوی فنا و در هراس . می خواهم اما می ترسم ، از این همه ابهام می گریزم ... چه پر غرور است دادن هستی و بعد از آن رسیدن به نیستی و این چراها مرا می کشد ... چه زیباست ذلت زمانی که درک کنی عزت را . چه ناگوار است حقیقت زمانی که درک کنی مجاز را . و چه پر هیاهو است سکوت زمانی که درک کنی رازداری را ... خواستن دیگری سخت است و نخواستنش رقت برانگیز و چه دشوار است تورم عاطفه در فصل سرد جدایی . 13/1/85 مریم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 5:18 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
...چگونه غربال شوم که هنوز اسیر نخاله هایم ...چگونه دلبستگیهایم را فراموش کنم که هنوز نتوانسته ام خودم را فراموش کنم ... چگونه خودم را فراموش کنم که هنوز تو را نمی بینم ... چگونه گمشده ام را بیابم که هنوز خودم را پیدا نکرده ام ...چگونه آینه شوم که هنوز آینه ها را می شکنم ...چگونه تارها را پاره کنم که هنوز دور خودم می چرخم ...
84/10/1پنجشنبه شب
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 17:22 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
...چگونه صدایم را بشنوی که هنوز خودم هم دوست ندارم صدایم را بشنوم ...چگونه با آسمان دوست شوم که هنوز زمین مرا نمی پذیرد...چگونه وصل شوم که هنوز می گریزم ... چگونه حقیقت را ببینم که هنوز خودم را فریب می دهم ... چگونه وصل شوم که هنوز خسته می شوم ...چگونه در رویاهایم آرام شوم که هنوز آنها را به یاد نمی آورم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 17:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه باورت کنم که هنوز در پی عقلم می دوم ...چگونه باورت کنم که هنوز صدایت را نمی شنوم یا خود را به نشنیدن می زنم ...چگونه باورت کنم که هنوز از مرکز می گریزم ...چگونه باورت کنم که هنوز درگیر حاشیه ام ...چگونه باورت کنم که هنوز هستم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:12 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه با خودم دوست شوم که هنوز از تنهایی هایم می گریزم ... چگونه احساسم را بفهمم که هنوز اسیر واژگان و لغاتم ... چگونه مجنون شوم که هنوز از متفاوت بودن می ترسم ...چگونه متفاوت باشم که هنوز از طرد شدن می هراسم ...چگونه نترسم که هنوز خودم را باور نکرده ام ...چگونه خودم را باور کنم که هنوز تو را باور نکرده ام ...چگونه تو را باور کنم که هنوز در پی اثبات توام ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:10 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه غیر تو را به تو بسپارم که هنوز آنها را به خود می سپارم ...چگونه نگران نباشم که هنوز خودم را می بینم ... چگونه بگذرم که هنوز از عبور ثانیه ها می ترسم ... چگونه بی رنگ شوم که هنوز رنگها برایم جلوه گری می کنند ...چگونه به مقصد برسم که هنوز چشم به طریق دیگران دارم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 6:9 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه با تو یکی شوم که هنوز از محو شدنم می ترسم ... چگونه به یک نقطه چشم بدوزم که هنوز در تنوعم ... چگونه با تو آشتی کنم که هنوز با خودم قهرم ... چگونه حل شوم که هنوز به حل کردن می اندیشم ... چگونه از وابستگیها رها شوم که هنوز بدون آنها پوچم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 6:21 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه باورت کنم که هنوز باورم را در ناباوریها پنهان کرده ام ... چگونه از تو لبریز شوم که هنوز با تو یکی نشده ام ... چگونه خالی شوم که هنوز گرفتار عادتم ... چگونه تغییر کنم که هنوز در میدان نبردم ... چگونه تفاوتها را ببینم که هنوز شباهتها را ندیده ام ... چگونه با تو یکی شوم که هنوز در فراق کثرتها می گریم ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 6:20 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه بخندم که هنوز گریه نکرده ام ... چگونه بیندیشم که هنوز کلید را نیافته ام ... چگونه حرکت کنم که هنوز در سکونم و چگونه از سکونم لذت ببرم که هنوز در اندیشه حرکتم ... چگونه پرواز کنم که هنوز مقصد را نمی دانم ... چگونه باورت کنم که هنوز در ناباوریم ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:17 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه با تو از ناامیدیهایم بگویم که هنوز به غیر تو امیدوارم ... چگونه خالی شوم که هنوز پرم از حس خالی بودن ... چگونه به تو بپیوندم که رشته انس را بارها بریده ام ... چگونه در فریادهایم صدایت کنم که هنوز در بغضم خفه اش کرده ام ... چگونه در اشکهایم سبک شوم که در سرما یخ زده اند ... چگونه بغضم را رها کنم که هنوز رها نشده ام ... چگونه رد پایت را ببینم که هنوز برف می بارد ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:15 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه از غیر به تو شکوه کنم که هنوز اسیر و گرفتار غیر توام ... چگونه با تو از دوری بگویم که هنوز نزدیکی را حس نکرده و نفهمیده ام ... چگونه حست کنم که هنوز حضورت را باور نکرده ام ... چگونه از یقین سخن گویم که هنوز در شکم هم پر از شکم ... چگونه از وحدت بگویم که هنوز کثرت را هم نفهمیده ام ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:13 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
ای عشق ، چگونه این واژه را بر زبان آورم که هنوز در پیچ و خم عشقهای کذایی گرفتارم... چگونه با تو از نزدیکی و قرب سخن گویم که هنوز وجودم از غربت انباشته است و پرم از حدیث جدایی ... چگونه با تو از تو سخن گویم که هنوز درگیر و دار خویشم ... چگونه از خودم با تو درددل کنم که بارها آن را با غیر تو گفته ام ... چگونه از غیر به تو شکوه کنم که هنوز بار گران نفرینها را بر دوش می کشم ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:6 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه می اندیشیدم نوشتن آسان است و خط زدن آسان تر که اینک به تمام حروف آن متعلقم و خط زدن یعنی مرگ الفبای تحریرم ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 7:1 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است . در پی کسی بودن که ندانی کیست ... به دنبال آشنایی بیقرار گشتن که هنوز برایت ناآشناست ... پای بر زمین کوبیدن ، سر به دیوار زدن ، شب را بلعیدن ، شنیدن ها و دیدن ها ، همه و همه ... جستجوگر و ژرف و در نهایت بی نصیبی و ناامیدی ، نیافتن و نرسیدن ... کیست که این گونه گریزان و شتابزده است ، قدمهایش را سریع تر از من برمی دارد و چنان می دود که پای بی رمق مرا یارای رسیدن به او نیست . کاش می شناختمش یا حتی نشانی داشتم تا دل خسته ام را مرهمی باشد . کلافه ام و ماتمزده ... گویی کسی را گم کرده ام ، یک آشنای قدیمی را ، آشنایی که برایم ناآشناست و در خاطراتم گویی نشانی از او نیست . تو را به خدا بگو کیستی ؟ دیگر قلبم برای دیدن این آدمهای تکراری نمی طپد که احساسم در حال ترکیدن است . بغض کهنه ام را نمی دانم چگونه پنهان کنم و گره خوردن عاطفه ام را تحمل . نمی دانم شاید به دنبال خودم در تو می گردم ، همان توی گریزپا که ندیدمت . مرا به من بازگردان ... وجود گم شده ام را به من برگردان . نمی دانم چرا فکر می کنم اگر تو باشی من هستم و بودنم را مدیون بودنت . یاریم کن تا بشوم ... مریم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:39 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
صبا آخر چرا با من حدیث رفتن آوردی دل بی تاب من دیدی ، ولی آخر تو برچیدی صبا آخر چرا با من ز هجران جگر سوزی در پیمانه بشکستی ، سر ساقی تو ببریدی صبا آخر چرا با من ز درد دل نمی گویی غریبی آخر اینگونه ، چرا مستی نمی جویی صبا آخر چرا از من ز طوفانها نمی پرسی ز گلهای همی پرپر ، کز این ویران نمی پرسی صبا آخر چرا از من تو بیگانه ، تو بگسستی دل دیوانه ام جانا چرا آخر تو بشکستی 19/10/84 مریم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 21:36 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست از من خواسته شد مقاله ای در این زمینه بنویسم ... در ایران دانشمند ارشد زیاد داریم ، مدال طلای المپیاد زیاد داریم ، کارشناس و متخصص زیاد داریم . پس چرا ؟ چرا در ایران گوگل نداریم ؟ مایکروسافت نداریم ؟ ... " نمی شه ؛ نمی تونی ، نمی تونیم"واژه هایی است که از زمان کودکی بارها و بارها شنیده ایم . هنگامی که کودک اصرار دارد غذای خود را بدون کمک دیگران بخورد ، مادر اعتراض می کند و می گوید : "نمی تونی ، بذار من بهت بدم ". وقتی کنجکاوانه به اجسام دربسته و وسایلی که دوست دارد از آن سردربیاورد نگاه می کند ؛ به او می گویند : "باز نمی شه " و با تلاشی ساختگی وانمود می کنند که امکان باز کردن آن نیست و فاتحانه می گویند : "دیدی باز نشد ؟!! نمی تونیم ". یا وقتی که می خواهد بادستان کوچکش به کمک سایرین بیاید باز هم مخالفت می کنند و می گویند : "دست نزن ! می شکنه ، نمی تونی ". و به این ترتیب ، کودک از زمان کودکی به این خودآگاهی می رسد که از انجام بسیاری از کارها ناتوان است . و این گونه است که زمانی که دستور انجام کاری را به او می دهند ، فورا و بدون درنگ زمزمه می کند : "نمی تونم ". و اینجاست که اطرافیان با نگاهی شماتت بار و لحنی غضبناک توبیخش می کنند که : "چرا نمی تونی ؟!"!!!!! پا به کانون مدرسه می گذارد و باز هم این واژه ها را از معلم و مسوولین و همکلاسان بارها و بارها می شنود . زمانی که قصد انجام کار جدید یا اجرای طرحی مبتکرانه را دارد باز هم می شنود که : "نمی تونیم ، مدرسه امکانات نداره ". قدم در مجامع علمی دانشگاهی می گذارد به این امید که در آنجا امکان ابداع و پیشرفت هست . و از همان ترم اول باز همان واژه های تکراری و قدیمی ؛ اساتید از نداشتنها ؛ محدودیتها ، فقدان امکانات و به تبع آن ناتوانیها می گویند ... و زمانی که استادی از دانشجویان کار پژوهشی قوی می خواهد ، همه دانشجویان همصدا با هم فریاد می زنند : " نهههههههه ، نمی تونیم استاد " ... و اساتید از تنبلی دانشجویان سخن می رانند غافل از اینکه این نتوانستنها ریشه ای بس کهن دارد . در این میان کسانی هم به چشم می خورند که با شجاعت در برابر همه این " نمی توانیمها " ایستاده و با جرأت می گویند : " خواستن توانستن است ، من می توانم " . و اطرافیان از اساتید و اهل فن ... پوزخندی می زنند و پاپوشها ، سنگ اندازیها ، سردواندنها ، کاغذ بازیها و ... شروع می شود ، برای اینکه به تو اثبات کنند که در اشتباهی و بفهمانند که : " تو هنوز خیلی جوون و بی تجربه ای ، نمی فهمی که نمی شه و نمی تونی " . عقده های قدیمی خود را که نتیجه ورودشان به این دور است این گونه جبران می کنند و از به زمین خوردنت فاتحانه لبخند می زنند و می گویند : " دیدی نمی تونی ؟!! " و جوان درمانده نهایتا به این نتیجه می رسد که گویی واقعا نمی تواند و سرخورده و غمگین وارد این دور می شود تا برای آیندگان از نتوانستن و شکست بگوید . این فرهنگ " نتوانستن " و این دور از کجا آغاز می شود ؟ شاید بهتر است سری به تاریخ بزنیم ؛ از ناامیدی و درماندگی مردم در زمان قاجار ، از جنگهای خانمانسوز و سرداران شکست خورده ، از استعمار و تلاشهایی در جهت آزادی و شکست این حرکتهای مردمی از مشروطه و بعد از آن . از مدرسها ، میرزا کوچک خانها ، سربه دارانها و ستارخانهای تاریخ ؛ الگوهایی از " توانستن " با تلاشهایی بی ثمر در زمان خود ، که در غربت و درماندگی کشته شدند . و این گونه بود که مدرسی که نامه ی " هل من ناصر ینصرنی " اش به روحانیون بزرگ قم بی جواب ماند ، اسطوره روحانیت شد و طریقش به رهبری امام خمینی (ره) باور مردم ، آن چنان که همه با هم همصدا فریاد برآوردند که : " ما می توانیم " . ریشه فرهنگ " نتوانستن " می رفت که خشکیده شود ... و اینک باز هم در پاسخ پرسش هایمان همان واژه های تکراری و قدیمی و بازگشت به همان دور کهن . زمانی که از دلیل سکوت بزرگان حکومتی در برابر مفاسد مملکتی می پرسیم ، پاسخی جز این نمی شنویم که : " نمی توانند چیزی بگویند یا کاری کنند " و برایمان از مصلحت امت سخن می رانند و به سکوت بیست و پنج ساله امام علی علیه السلام زمانی که حاکم جامعه اسلامی نبودند ، استناد می کنند . زمانی که می پرسیم : " چرا با آن همه شعار و حرف و حدیث کار چشمگیری انجام ندادند ؟ " پاسخ می شنویم که : " نتواسنتند کاری از پیش ببرند چون نگذاشتند " . زمانی که از بیکاری ، فقر و خانه به دوشی با وجود این همه امکانات کشوری می پرسیم ، می شنویم که : " دولت نمی تواند چون بودجه ندارد " . و بارها و بارها حدیث 8 سال جنگ تحمیلی که ما را 80 سال به عقب راند را تعریف می کنند و ناخودآگاه هیروشیمای با خاک یکسان شده و ویتنام و ... را به یاد می آوریم . انقلاب به ما نوید فرهنگ " توانستن " را داد غافل از اینکه اکنون در این همه تعارض که پاسخی جز " نتوانستن " ندارد حل شده ایم . و راستی چه زیبا فرمود : " الناس علی دین ملوکهم " . و اینک آیا شعار عدالت می تواند ؟؟!! 84/10/9 جمعه مریم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:56 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام دوست
مرا به خودم نزدیک کن تا به تو نزدیک شوم و از خودم دور کن تا از تو دور نشوم . مرا از خودم جدا کن تا به تو بپیوندم و به خودم انسم ده تا با تو مانوس شوم . در این دوری و نزدیکی ها و وصل و فصل ها دیوانه ام کن تا در جنونم مجنون نگاهت شوم . عاشقم کن، شکهایم را بیشتر و یقینم را روزافزون تر کن . غرق در کثرتم کن تا وحدتت را بفهمم . به من این حس را بده که از فریادهایم خسته نشوم و از هیاهوها به امید یافتنت نگریزم . به من این امید را بده که از ناامیدی نهراسم و این توان را که از ترس نرسیدن نایستم ، این حس را عطا کن که در پی تو باشم و در این گشتنها از نیافتن خسته نشوم . همه وقتی که خود را بی تو می بینم و در غیر غوطه ور، این جرات را بده که حضورت را لمس کنم ، اینکه من و تو جدایی ناپذیریم و به این درک برسانم که جویای تو باشم نه در انتظارت ساکن و بی حرکت و متوقف ... به من این قدرت را بده که در جستجوی تو خودم را درنوردم و با خودم بیگانه شوم و تنها با تو آشنا ... خدایا پیوندم ده ، مرا وصل کن ، مرا وصل کن ، خسته شدم از این همه وصل به غیر تو ، خسته شدم از این همه کثرتی که مرا به وحدت نمی رساند ، خسته شدم از هیاهوهایی که تو را در آن نمی بینم ، خسته شدم از این همه سخن و حرف و حدیث که تو در آن نیستی و اگر هم باشی حسی از بودنت به من دست نمی دهد ، شاید من نمی فهمم این حرفها را و یا اینها حدیث وصل من به تو نیست مرا باید راهی سوای اینها و سخنی ورای اینها ... خسته ام ، خسته و تنها ، حس می کنم تو هستی ولی نبودنت را بیشتر از بودنت می بینم ، با آنچه می بینم چه کنم ؟ تاری بتنم که نبینم ؟ چمباتمه زنم و چشمانم را ببندم و با دستانم قفلی سازم برای بی حرکتی ام ؟ با شنیده هایم چه کنم ؟ با تاری که حجمم را سه برابر کند می توان نشنید ؟ فقط می توانم بگویم مرا دریاب... 84/9/25 مریم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:55 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز امیدوارم شاد و سلامت باشید ... خوشحالم که باز می بینمتون ...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 5:53 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام خوبید؟ من تا چند وقت دیگه نیستم ... تصمیم گرفتم برای کنکور ارشد بخونم ... برای این مدتی که نیستم دو تا آهنگ فلش براتون گذاشتم که دانلود کنید
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:2 توسط مریم
|
|
||